تبليغاتX
خیلی دوستت دارم
آمدی و مرا جانی دوباره بخشیدی
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(( این درد را با تو می گویم تویی که ناخواسته آمدی تویی که درد را آوردی و



درمانش خودت هستی.



از تو می پرسم براستی عشق چگونه وارد دل بی قرار می شود .



تو قلبم را همچون بیابانی که در عطش بیابان مانده سیراب کردی این عجیب



نیست تو هم دردی هم درمان هم عطش هم آب . می دانم شاید نوشتن



این جملات گستاخی باشد ولی عشق اگر درد می دهد اگر تشنگی



عطش میدهد جرأت هم می دهد .



نمی دانم چه عکس العملی به این کار من نشان می دهی ولی من دلم رو



به دریا زدم و حرف دلم رو که مدتی به وجودم سنگینی می کرد به تو گفتم



غیر از حقیقتی که همیشه از رو به رو شدن تو با آن حقیقت وحشت داشتم



که برای همین هم بود از تو فرار می کردم اگر می خواهی این حقیقت را



به وضوح ببینی من کنار خانه مان ایستاده ام از تو نمی خوام جواب مرا



بدهی اگر همین الان بیرون بیایی از نگاهت می توانم همه چیز رو بخوانم.



(( ای کاش خانه ما به خانه شما نزدیک بود تا هر شب تا صبح به پنجره ی



اتاقت خیره می شدم تا خورشید با عصبانیت طلوع کنه و به چشمام بتابه ))



((دوستت دارم و از عشق تو خسته نمی شوم



هرچه بیشتر بگذرد این عشق سختر می شود



و تنها آرزو دارم که ای کاش خداوند لحظه ای



جای مرا با تو عوض می کردتا من از احساس



تو نسبت به خودم با خبر می شدم و تو هم



متوجه می شدی که قد همان خدا دوستت دارم))

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM